تبليغاتX
من به سیبی خشنودم..

من به سیبی خشنودم..

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟؟

HOMEPAGE

E-MAIL

واما تو ای حسین!

 با تو چه بگویم؟

 " شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل" و تو ای چراغ  راه،

 ای کشتی رهائی،

ای خونی که از آن نقطه صحرا، جاودان می طپی و می جوشی و در بستر زمان جاری هستی و بر همه نسل ها می گذاری و  هر زمین  حاصلخیزی را  سیراب  خون  می کنی و هر بذر شایسته را در زیر خاک  می شکافی و می شکوفانی و هر نهال تشنه ای  را  به برگ و با ر حیات و خرمی می نشانی...

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن  نور  را  بر  این شبستان  سیاه  و نومید ما بیفکن،

قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده  و نیم مرده ما جاری ساز،  و تَفی از آتش آن صحرا ی آتش خیز  را به این زمستان سرد و فسرده ما ببخش .

ای که "مرگ سرخ "را برگزیدی تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی

تا با هر قطره خونت، ملتی را حیات بخشی، و تاریخی را به طپش آری، وکالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی،  و بدان جوشش وخروش زندگی و عشق  وا  می دهی

ایمان ما،  ملت ما،  تاریخ  فردای ما،  کالبد زمان ما،

                                   " به تو و خون تو محتاج است "

دکتر علی شریعتی

 

نکاتی ازکربلا

این نکات دارای نقل ها و روایات معتبری هستند:

مدت قیام امام حسین (ع) از روز امتناع از بیعت با یزید، تا روز عاشورا 175 روز طول کشید. (12 روز در مدینه، 4 ماه و 10 روز در مکه، 23 روز بین راه مکه تا کربلا، و 8 روز در کربلا)

منزل های میان کوفه تا شام 14 منزل بود که اهل بیت را در حال اسارت از آن عبور دادند.

دعوتنامه هایی که از کوفه به امام حسین (ع) در مکه رسید 12هزار نامه بود.

بیعت کنندگان با مسلم بن عقیل در ک.فه بین 18 تا 40 هزار نفر بوده اند.

جمع شهدای کوفه از یاران امام (ع) 138 نفرند.

شهدایی که سرهایشان بین قبایل تقسیم شد و از کربلا به کوفه بردند، 78 نفر بودند.

سیدالشهدا هنگام شهادت 57 ساله بوده اند.

پس از شهادت امام حسین(ع) 33 زخم نیزه و 34 ضربه شمشیر، غیر از زخم های تیر، بر بدن آن حضرت بود.

شرکت کنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسین(ع) 10 نفر بودند.

تعداد سپاه کوفه 33 هزار نفر بودند که به جنگ امام حسین(ع) آمدند.

سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه کردند: ابوالفضل العباس، علی اکبر، عبدالرحمن بن عمیر.

پنج کودک نا بالغ در کربلا شهید شد: علی اصغر، عبدالله بن حسن، محمد بن ابی سعید بن عقیل، قاسم بن حسن، عمروبن جناده انصاری.

زنان حاضر در کربلا: زینب، امکلثوم، فاطمه، صفیه، رقیه، ام هانی(اولاد امیر المومنین ع)، فاطمه و سکینه(دختران امام حسین ع)، رباب، عاتکه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقیل، فضه نوبیه، کنیز خاص امام حسین(ع)، مادر وهب بن عبدالله.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:27 توسط ریحانه |

.. مرا با مرگ می ترسانی؟ هیهات! تیرت به خطا رفته و کمانت به پوچی رسیده است. من از مرگ نمی ترسم، چرا که شخصیت و اراده آهنین من بالاتر و والاتر از آن است که به خاطر ترس از مرگ، فرومایگی را تحمل کند. آیا شما جز کشتن من به چیز دیگری قادر هستید؟ آفرین به کشته شدن در راه خدا. آری شما می توانید مرا بکشید ولی نمی توانید مجد و عظمت مرا نابود کنید و شرف و عزتم را از بین ببرید. پس در چنین شرایطی هیچ باکی از کشته شدن ندارم..

"شهادت مظلومانه سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) و یاران با وفایش بر همه ی مسلمانان تسلیت باد"

 

دوستای خوبم مبادا هدف امام حسین و سایر ائمه رو فراموش کنیم و عزاداری هامون تبدیل به ظاهر سازی و پوچی بشه!

عزاداران حسینی که توی این شبا مراسمی دارید و مجلسی بر پا می کنید، اگه تواناییش رو دارید مقداری از غذاهایی رو که برای عزادارانی که به مجلس امام حسین میان تهیه دیدید، برای فقرا و نیازمندا برای محله های خیلی پایین و یا حتی خارج از شهر ببرید برای زاغه نشین ها، برای کارگرهایی که سر ساختمون ها هستند، برای بیماران بیمارستان ها که در آرزوی شرکت در مراسم عزای امام حسین هستند و نمی تونن که این کارو بکنن، برای رفتگرهای زحمت کش محله تون و خلاصه هر کس دیگه ای که خودتون صلاح می دونید؛ قطعا اینطوری هم صواب بیشتری می برید، هم زحماتی که برای فراهم شدن این غذاها کشیده شده با اسراف از بین نمیره و هم اینکه دل ائمه رو با این کارتون التیام می بخشید و اون هدفی رو که ازش حرف زدم دنبال کردید. با آرزوی قبولی همه نذر ها و گرفتن حاجت ها تون این کارو بکنید قطعا جواب می گیرید.

ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نکنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 17:0 توسط النا |

برف   برف      برف     برف      برف         برف     برف      برف                برف           برف          برف          برف        برف     برف      برف         برف             برف                 برف                    برف                       برف                                                               برف                                                    برف

 

باز هم برف بارید

باز هم زیبایی نعمت خداوند

در کنار این همه زیبایی من دلم گرفته از ...

جای این سه تا نقطه هر چی دوست داری بزار، حتی جای هر کدومش!!

دل تو چقدر خودخواهه و چقدر خیر خواه و به یاد دیگران؟؟

نمی دونم چی بگم؟ اصلا فایده ای داره؟ اینقدر پُرم که نمی تونم چیزی بگم. اگه تو باشی به جای این سه تا نقطه چی میگی؟ چه نگفته ای داری؟

. . .

 

 

**پیوست:

به علت سرمای هوا، در تمامی نقاط کشور با کمبود خون و فراورده های خونی مواجه شده ایم و این در حالی است که نیاز به خون برای بیماران نیازی همیشگیست.

از دوستان خوبی که شرایطش رو دارن خواهش میکنیم که به پایگاه های انتقال خون مراجعه و این کاهش را جبران کنند که این کار یعنی زندگی بخشیدن به انسانی دیگر و هدفی والا تر از کسب رضایت خداوند نیست..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:2 توسط النا |

 

۵

4

3

2

1

زرد

قرمز

چراغ قرمز شد حلا بايد 40 ثانيه پشت چراغ بموني واي چه عذاب آوره اونم تو اين سرما. . .

يه پيرمرد فال فروش ميزنه به شيشه ، نگاش ميكني اونم فال هايي كه تو دستش هست و مياره بالا ، تو هم با سر ميگي نه. . .

ديدي چقدر ساده از كنارش گذشتي؟ حتما تو دلت ميگي چرا دولت اينارو جمع نميكنه؟

فكر كردي به اون پيرمرد كه به سختي ميتونه راه بره چرا تو اين سرما بايد جلو ماهايي كه وظيفمون احترام به بزرگتره سر خم كنه تا شايد دلمون به رحم بياد. . .

اون اين سختي و براي چي تحمل ميكنه؟  شايد واسه دختري كه تو خونه داره و براي جهيزيه اون نمي تونه كاري كنه. . . شايدم براي همسري كه بعد از يك عمر زحمت الان مريض گوشه ي خونه خوابيده. . .

اون دونه دونه به شيشه ماشينا ميزنه به اميد اينكه يكي ازش فال بخره اما بين اين همه آدم فكر ميكني چند تاشون حاضر هستن به اون نگاه كنن؟

"خوب ماشين تازه گرم شده بچه ها سرما ميخورن بره يه جا ديگه گدايي كنه" اينارو پيرمرد هر روز ميشنوه!

كاش ميشد كاري كرد كه ديگه كسي مجبور نباشه از اين راهها خرج زندگيش و تامين كنه! كاش به جاي اينكه امروز يه ماهي بهش بديم ، ماهيگيري يادش بديم. . . .

 

4

 ۳

2

1

 چراغ سبز شده حالا ميتوني راه بيوفتي بدون اينكه ديگه اون پيرمرد رو حتی به ياد بياري. . .

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:13 توسط ریحانه |

سلام

امروز سالگرد بازگشت یکی از عزیزان دلمون پیش خداست..

یه مادر!

این مادری که من ازش حرف می زنم، یکی از خاطرات خیلی خوبه ما در دوران پیش دانشگاهی بود. مادرِ فرح خانوم، مستخدم مرکز. خانوم مسنی که ما هم ایشونو به نام مادر صدا می زدیم. ایشون از ابتدا که مرکز ساخته شده بوده اونجا کار می کردن و چند سالیه که دخترشون جاشونو گرفتن؛ ما با اینکه فقط 4 ماه بود که مادر رو می شناختیم ولی مثل مادربزرگ عزیز خودمون دوستشون داشتیم.

این متنی که الان می خونید درست روز فوت ایشون به ذهنم رسید؛ همه رو یادداشت کردم و روزی که مرکز برای مادر مجلس یادبود گرفت، منم این متنو از طرف همه ی دانش پژوهان برای خانواده این عزیز خوندم.

 

 

تقدیم به همه مادران سفر کرده..

 

می بینی؟ حتی چشمای سرخ غروب هم داغدار توئه... حتی شب هم به خاطر تو لباس مشکی پوشیده... کجایی عزیزترینم؟ چه می کنی؟ تو مگه نمی دونی آغوش گرم تو امن ترین و مقدس ترین بسترهای این دنیاست؟ مگه نمی دونی تو وامدار محبت و عشق خدایی؟ پس کجایی؟ چرا نیستی؟ گرمی نوازش دستات از بال و پر پرنده ای که از جوجه هاش مراقبت می کنه مهربون تره ولی نه صبر کن، عشق اون پرنده ها از برکت وجود توئه...

وای که تمام زندگیم فدای اون چشمای مهربونت گه حتی اگه حرف هم نزنی تو اوج ناراحتی و عصبانیت عشق و محبت و مهربونی و صبر و آرامش رو به وجودم سرازیر می کنه آبشار تجلی مهربونی خدا.

 

ای کاش می شد فقط یک بار دیگه بهم لبخند بزنی نوازشم کنی و برام صحبت کنی... حالا که تو نیستی حتی رنگین کمونم برام بی رنگه...

دیگه به امید کی زندگی کنم امید وآرزوی من؟ کی مراقبم باشه وقت خطر؟ نه تنها من که خیلی های دیگه پناهشونو از دست دادن... تو که مارو دوست داشتی نداشتی؟ مگه اشک تو بارون سرزمین کوچیک ما و خنده هات خورشید درخشانش نبود؟ حالا که تو نیستی آسمون به جای تو گریه می کنه اما نه انگار اونم شوکه شده اونم گریه نمی کنه اما  ابرا رو ببین، ببین خورشید از شرم غیبت تو چطوری خودشو پشت اونا قایم می کنه... میبینی باد چطوری موهای بید مجنون رو پریشون کرده؟ آخه اونم به خاطر دلتنگیش به خاطر شدت اندوهش سرشو پایین انداخته... یادته یه زمانی این موها به عشق تو اطراف مجنون ریخته بودن به این امید که تو میای مرتبشون می کنی اما حالا کی دیگه دست نوازش رو سرش می کشه؟ میبینی چون گرمای محبت تو نیست همه جا یخ زده؟ ببین برگا چطور بی تاب صورت هاشونو به خاک می کشن؟ ببین قاصدکا چطوری به سمت آسمون اوج می گیرن مگر این که تورو پیدا کنن؟ اما دریغ و افسوس که تو دیگه نیستی... چقدر کوتاه و کم شناختمت مظهر صفات پاک خداوندی.

تو رفتی اما اینو بدون من هنوز همون غنچه ی تازه شکفته ام که به خورشید لبخندت به بارون چشمات به گرمای دستات به عصاره ی محبت وجودت نیاز دارم تا دوباره رشد کنم...

مادر کاش یک بار دیگه تو جمعمون می خندیدی، کاش بازم باهامون حرف می زدی، شوخی می کردی، کاش لبخند تو شروع روزمون بود؛ کاش یک بار دیگه وقتی می خواستیم تنهات بزاریم برامون دست تکون می دادی و دعای خیر می کردی...

مادر ای کاش گفتن ها دیگه سودی نداره...

مادر از اون بالا بالا ها از پیش خدا مراقبمون باشیا مراقب قلبهای کوچیکمون که با محبت بی حد و حصر تو آسمونی شدن...

دل کندن از تو برامون بی نهایت سخته جای جسم عزیزت تو جمعمونه نه زیر خروارها خاک این زمین بی رحم که وجود مقدستو در آغوش گرفته...

زمین! آگاهی که چه عزیزی رو بهت می سپریم؟ مواظبش باش یه زمانی حامی ما اون بوده اما حالا تو خیلی آرومو مهربون اونو تو بغلت بخوابون بذار بعد از کلی سختی کشیدن و بی رحمی دیدن از این دنیا حداقل پیش تو آرامش داشته باشه.

 

مادر همیشه یادت در قلب ماست همیشه...

برای شادی و مغفرت روح مادر صلوات بفرستید.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:2 توسط النا |

آغاز سال 2008 میلادی مبارک باد.

امیدوارم که به یاری خدای متعال و در این سال جدید شاهد جنگ و خونریزی، قحطی، بی سوادی، بیماری، فقرو رنج برای هیچ کدام از همنوعان خود نباشیم بلکه با همدلی، همکاری و نوع دوستی در جهت رفع این قبیل مشکلات و گرفتن حقوق قانونی و شرعی نیازمندان بکوشیم.

حق همه ی کودکان جهان ماست که شاد باشند، بازی کنند و لذت ببرند، تجربه های شیرینی از زندگی را بیاموزند و از آنها برای شاد کردن دیگران نیز استفاده کنند. این وظیفه ی مهم بر عهده ی ماست تا با ترویج انجام کارهای خوب دنیا را پر از شادی و آرامش کنیم تا در آینده نیز دنیایی لبریز از خوبی داشته باشیم.

                                     

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 0:0 توسط النا |

داشت می رفت جشن تولد. با آژانس، به همراه دو تا دیگه از دوستاش. مثل همیشه زیبا و شاد و سرحال بود مثل همیشه شیطون مثل همیشه که همه رو سر حال می آورد و می گفت و می خندید و بقیه رو هم وادار به شادی می کرد. سیما این بار هم می رفت تا رونق دیگه ای به جشن میلاد دوستش ببخشه..

توی راه به 15 شب پیش فکر می کرد، به خوابی که دیده بود..

 

- چرا سیما نمی آد پس؟

- سیما کجاست؟

- پس کی سیما و بقیه بچه ها می آن؟

اینا سوالایی بود که هر چند دقیقه یکبار یکی از بچه های حاضر در جشن از سایرین می پرسید. بچه هایی که سیمارو می شناختن اون قدر از شادی هاش تعریف کرده بودن که بین همه احساس دوستی صمیمانه ای با سیما برقرار شده بود.

 

سیما همچنان غرق در افکار خودش بود..

15 روز پیش بهد از تعریف خوابش برای مادر نزدیک بود که کتک مفصلی بخوره که البته با شوخی و خنده فرار کرده بود..

 

مجلس مهمونی و تولد همچنان انتظار سیما رو می کشید.

- سیما قول داده که بیاد.. حتما میاد..

- سیما خیلی خوش قوله می دونه که بدون اون خوش نمی گذره..

 

صدای ترمز و ضربه های سختی که حاصل از برخورد دو تا ماشین به هم بود، سیما رو از افکارش بیرون کشید و اما لحظه ای بعد سیما خواب بود خوابی عمیق و ابدی.. خوابی که بیداری نداره! این حرفارو دکتر به مادر سیما می گفت اما باورش برای هیچ کس ممکن نبود که سیمای عزیزشون واسه ی همیشه از پیششون رفته و دیگه خبری از اون همه شیطنت و شادی نیست..

آخه زود بود! سیما فقط 23 سالش بود. اول جوونی و زندگی و شادابی و نشاطش اما..

 

آره. سیما خواب دیده بود که 15 روز دیگه توی یک سانحه ی تصادف رانندگی پر می کشه سوی خدا. مرگ مغزی میشه. اینارو برای مادر تعریف کرده بود و خواسته بود که در این صورت حتما اعضای سالم بدنش رو اهدا کنه اما مادر عصبانی شده بود و می خواست که اونو کتک بزنه. آخه نمی خواست امید و سرمایه ی زندگیش ازین حرفا بگه، که سیما فرار کرده بود..

 

حالا پیکر پاک و زیباش، با صورت مهتابی و چشم های قشنگش که برای همیشه بسته شده بودن، روی تخت بیمارستان بود و مادر هنوز باور نداشت.. باور نداشت که دختر شاد و سرحالش از پیشش رفته باشه، مرده باشه!!

مادر به یاد حرفای جگر گوشش و خواستش از اون افتاد اینکه اعضای بدنش رو اهدا کنه، اینکه به بقیه جان ببخشه..

برای یه مادر خیلی سخت بود که بدن دختر عزیزش رو تکه تکه کنن!! اما اون تصمیم گرفته بود که خواسته ی دخترشو عملی کنه.

 

سیما به اتاق عمل رفت. ریه هاش بر اثر چند روز ماندن و جا به جایی بین بیمارستان ها عفونت کرده و قابل استفاده نبود اما قلبش که همیشه برای شاد کردن بقیه می تپید، سالم بود. پزشکان اتاق عمل قلب و دو کلیه ی سیما رو به بیماران نیازمند دادند و به آرومی و با احترام هر چه بیشتر جای خالی اونهارو بخیه زدند و پانسمان کردند..

 

حالا دیگه سیما به آرامش و خواب ابدیش رسیده بود و مادر تا چند روز دیگه صاحب چند فرزند جدید می شد، کسانی که هر کدوم بوی سیما رو برای مادر داشتند و یاد و خاطره ی او را برایش زنده می کردند..

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 5:9 توسط النا |

                    

"اليوم اكملت لكم دينكم و اتممتو لكم نعمتي ورزيكمو السلام دينا"

 

اين علي كيست كه حتي همه دزخيمان

ميشوند در بر او پا كوبان

ميشود در دلشان نور الهي پر نور

زين كه از عشق امير است كه اينان مخمور

 

امروز علي ، امير مومنان به ولايت رسيد ، امروز دين ما كامل شد، اين عيد بزرگ بر همه ي عاشقان علي(ع) مبارك . . .

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:3 توسط ریحانه |

فکر کردی که نغمه مرده است. نیر و نادر و ناصر هم؛ اما نینا زنده بود و ضربان تند قلبش را روی سینه ات حس میکردی. صورتش روی گردنت بود و گرمای نفسش که روی بناگوشت می نشست، سینه ات را می فشرد و بر دلتنگی ات دامن میزد؛ مثل ساعتی پیش که وقتی به هوش آمدی، دلت به درد آمد و گلویت را فشرد. به سختی نفس می کشیدی، همه جا تاریک بود و سیاه و بوی خاک، بینی ات را پر کرده بود. دهانت مزه ی خاک می داد؛ انگار یک مشت خاک را در دهانت فرو کرده اند. چشم که باز کردی، چیزی ندیدی. همه جا تاریک بود و تمام تنت در زیر فشاری سخت می پوکید. قدرت حرکت نداشتی. فکر کردی که شاید مرده ای و در زیر خروارها خاک دفنت کرده اند. نرمه های خاک روی چشمهایت نشست، آنها را بستی. کم کم احساس درد و خفگی شروع شد؛ درد روی پاهایت بود و خفگی روی سینه ات؛ درست همان جایی که نینا رویش بود و دستهای تو به پشتش حلقه شده بود. دستهایت از هم باز نمی شد. نینا هم ساکت بود و شاید هم بیهوش:

ـ پس نغمه کو؟ نیر و نادر و ناصر کجا هستن؟

این اولین سوالاتی بود که از ذهنت گذشت؛ درست پس از اینکه دانستی زنده ای و در زیر آوار خانه ات گرفتار شده ای.آن وقت بود که ماجرای زمین لرزه، لرزه به اندامت انداخت و بغضت را ترکاند. اهسته اشک ریختی، با بدنی کرخت که بعد ها دیگر دردی را هم بر تو تحمیل نمی کرد. اشک از دو طرف صورتت سر می خورد و روی لاله ی گوشهایت می ریخت. دلت می خواست دهانت را باز کنی و فریاد بکشی و بغض سنگین سینه ات را بیرون بریزی؛ اما همان یک بار که دهانت را باز کردی و و نغمه را صدا زدی، خاک دهانت را پر کرد و تنگی نفس و خفگی بی حالت کرد. چقدر دلت می خواست که تکانی به خودت بدهی، الوارها را از رویت برداری، دستی به صورت کوچک نینا بکشی و گونه های سرخش را ببوسی، به سراغ زنت نغمه بروی و نیر و نادر و ناصر را پیدا کنی. می دانستی که آنها در آ نسوی اتاق، زیر تاقچه خوابیده بودند و تو در آخرین لحظه بود که نینا را به سینه ات فشردی و به طرف در دویدی و حالا زیر الوارهای چوبی و سقف حلبی خانه ات میل برخاستن داری. بو می کشی، هَل هَل می زنی و بی تابی می کنی. کجاست جای تاب! سرت گیج می رود سیاهی می رود، و درد و درد و درد چنان چنگ انداخته به سینه ات و قلبت را می فشرد که آرزوی مرگ می کنی: "ای کاش من هم مرده بودم!" شک و تردید به سراغت می آید: " شاید آنها هم زنده باشن"

می دانی که داری به خودت دروغ می گویی. کسی به تو میگوید که آنها مرده اند. بدنهای آش و لاششان، آن سوترزیر آجرهای خانه ی تازه سازت مدفون شده اند. در فکرت می گذرد که ای کاش نیامده بودید! ای کاش به حرف نغمه گوش نمی کردی و در همان آلونک چوبی می ماندید! اول غروب بود که نغمه گفته بود: "امشب شام را در منزل خودمان بخوریم، همان جا هم بخوابیم." و تو که شب قبل در پاسگاه کشیک بودی و بی خوابی و خستگی توی تنت بود، گفتی:"من خسته ام." بعد گفتی:"پس فردا که جمعه است، اسباب کشی می کنیم."

نغمه اصرار کرد و خواست که این قدر لم ندهی و چای نخوری. گفت: " من هم خسته ام. از صبح با بچه های کلاس سر و کله زده ه ام پاشو پولی بده به نادر تا میوه ای چیزی بخره من هم غذای شب رو آماده کنم." تو می دانستی که حرف، حرف توست و امشب همین جا که لم داده ای، خواهی خوابید. سرشب شام را خواهی خورد و بعد از خواب هم نغمه دیگر نق نخواهد زد و پا پیچت نخواهد شد؛ اما بچه هایت ـ نادر و ناصرـ حرف مادر را پی گرفتند و اصرار پشت اصرار که: "بابا تنبلی نکن! امشب بریم خانه ی تازه مان بخوابیم!"

به حرفهایشان اهمیتی ندادی و در عالم خستگی سیگاری آتش زدی. هنوز موضوع رفتن را جدی نگرفته بودی. هنوز اصرار های نغمه کار خودش را نکرده بود؛ نغمه ای که بیش از تو خون دل می خورد و در فکر ساختن ساختمانی که از دو سال پیش نیمه تمام مانده بود، نقشه ها می کشید، حقوق معلمی اش را پس انداز می کرد تا از خیر مصالح دولتی بگذرد و از بازار آزاد الوار و حلب را بخرد و کار را یکسره کند و چنین نیز کرده بود؛ مثل یک مرد. چقدر خون دل خورد تا از دست بنا و کارگر خلاص شد و کار را تمام کرد. چه شوقی داشت نغمه و چه همتی! تو بها نه ات این بود که ژاندارمی و سر گروهبان پاسگاه. پاسگاه شلوغ بود و محل رجوع و حل اختلاف اهالی.

نغمه بوی پیاز داغ را رها کرده بود توی فضای تنگ اتاق 3×4 اجاره ای که هم  اتاق نشیمن بود و هم آشپزخانه. تا قبل از اینکه نیر و نینا به سراغت بیایند حتم داشتی که رفتنی نیستید؛ وقتی که نینای دو ساله روی سینه ات نشست و نیر چهار ساله کف پاهایت را قلقلک داد، خودت را جمع و جور کردی و ته سیگار را در نعلبکی چای له کردی. نینا سبیلت را می کشید و با آن لحن شیرینش که غم عالم را از سینه ات می گرفت، میگفت: "بابا بلیم! بلیم دیگه..." گونه هایش را بوسیدی و دستت را دور کمرش حلقه کردی و او را به سینه ات فشردی؛ مثل حالا که الوارها نینا را به تو می فشرند. از دلت گذشت که ای کاش می توانستی نینا را از روی سینه ات بلند کنی ؛ صورتش را مقابلت بگیری و گونه هایش را ببوسی! احساس کردی که دلت بریش تنگ شده است. حالا یقین داشتی که بعد از این تنها تو و او زنده خواهید بود و زندگی بی نغمه و نیر و نادر و ناصر را در پیش روی خواهید داشت. باز یاد آنها دلت را فشرد و اشکت را درآورد. این بار با دهان بسته فریاد زدی. صدای هق هق خفه ات را می شنیدی. آن قدر گریستی که از هوش رفتی... باز نینا روی سینه ات بود و سبیلت را می کشید و مشت به سینه ات می زد که "بلیم بابا بلیم..." و نغمه صدای جز و پز تابه را در آورده بود و بفهمی نفهمی اخم هایش را باز کرده بود و گویی بارقه ی امید توی چشم هایش موج میزد؛ آن چشم های آبی روشن که در آفتاب برق می زد و تو را به یاد اولین دیدارتان می انداخت.

گروهبان جوانی بودی و با لباس فرم، به خواستگاری اش رفته بودی. هر دو شرمگین بودید و سر به زیر.تنها نگاه های پنهان از بزرگتر ها، می توانست قلب هایتان را پیوند دهد وپیوند هم داده بود. زندگی مشترک در آلونکی چوبی و بعد به دنیا آمدن ناصر و نادر و نیر، که این آخری ـ نینا ـ شیرین ترینش بود و به قول خودت "بابایی". و نغمه در این یازده سال، هم معلمی کرده بود و هم غم خانه را به دوش می کشید.چه صبور بود و سخت کوش!

 

                                      ادامه مطلب!


***ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:27 توسط النا |

میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) بر پیروان این پیامبر پاک آئین و همچنین میلاد حضرت امام علی النقی (ع) بر همه شما دوستان عزیز مبارک باد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:33 توسط النا |

سلام دوستاي خوب

بازم مي خوام از درد دلم بگم...

همش از خودم مي پرسيدم عدالت خدايي كه ميگن عادل كجاست؟

پس چرا اين عدلش تو زندگي ادما ديده نمي شه؟

اما فهميدم خداي ما عادله، همه چي تو اين دنيا بر اساس عدالتش بنا شده، پس اين بي عدالتي تو زندگي ها همش كار خود ماست، ما هستيم كه با خودخواهي خودمون سهم بقيه رو ازشون گرفتيم. . .

اين ما هستيم كه وقتي حرف از منافع خودمون باشه چشمامونو ميبنديمو هيچي و نمي بينيم.

اگه سهم هر كس براي زندگي 30 تا آجر باشه، اوني كه مي خواد يه كاخ بسازه با 90 تا آجر حتما بايد 2 تا خونه ويرون كنه. . . !

يه نگاه به اطراف بندازين. . . مي بيني چقدر كاخ هست كه نه با 90تا بلكه با ميليارد ها آجر روي اين ويرانه ها بنا شده وچندين نفر به خاطر اين خودخواهي آواره هستن. . .؟!

 

 

عدالت هست اگه ما عادل باشيم!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:51 توسط ریحانه |