|
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟؟
|
||||
|
|
||||
ببینید:
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:47 توسط النا
|

باباش كارگر ساده ي ساختمون بود،بعد ازیه حادثه ديگه نمي تونه سر كار بره حتي كاراي خودشم به زور انجام مي ده. حالا دیگه مادرش مجبوره کار کنه و پول اجاره ی خونه، خرج درمان باباش و خورد و خوراک اونو خواهرش و بده ... دلش مي خواست مي تونست كمكي واسه مادرش باشه اما تازه 10 ساله شده بود و جايي واسه اون كار نبود به علاوه مادرش هميشه مي گفت خدا بزرگه، تو فقط درستو بخون... اما ا از ديشب كه دادو بيداد صاحب خونه و گريه ي مادرش و ديده بود ديگه طاقت تحمل مشكلات و نداشت. از مادرش پرسيده بود چرا از كسي كمك نمي خوايم؟ و مادرش جواب داد " بي پولی رو ميشه تحمل كرد اما بي آبروي رو نه..." خواهرش سال ديگه بايد بره مدرسه، بيماري باباش روز به روز بدتر ميشد و مادرش ضعيف و پير تر... همه ي نيازمندا قابل ديدن نيستن، بايد خودمون پيداشون كنيم، اونايي كه صورتشون و با سيلي سرخ نگه داشتن و از ترس بي آبرويي حرفي نمي زنن. . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 4:25 توسط ریحانه
|

قلب چیه؟ یه چیزی که تو سینه مون تالاپ تولوپ می کنه؟ یه چیزی که باهاش عاشق میشیم؟ یه چیزی که باعث میشه انسانیتمون یادمون بیاد و به بقیه محبت کنیم؟ این چیز چیه؟ یه جایی که مرکز احساس و عواطف ماست؟ یا یه عضو ماهیچه ای که اگه نتپه، دیگه مایی هم وجود نخواهیم داشت؟! قلب چیه؟ هر چی که هست، تو خیلی از موارد مرگ و زندگی ما رو تعیین می کنه؛ مرگ روحی یا جسمی. هر چی که هست، همون عضوی که به اندازه مشت بسته ی دستمونه، زندگی خیلی ها رو به خطر می اندازه و بقیه رو هم درگیر خودش می کنه.. دوستای گلم لطفا دعا کنید که این بهار زیبا برای هیچ کس خزون ابدی نشه. دعا کنید که همه ی بیماران قلبی سریع تر خوب بشن و به زندگی عادیشون برگردن. دعا کنید یه دعای ویژه برای پدر عزیز ریحانه و مادر مهربون سارا از سوئد (که باید خیلی زود عمل بشن)، هرچند که شناخت چندانی ازشون نداریم اما اونا به همدلی و دعای ما دلخوشن.. دعا کنید!! دوستای خوبم مامان سارا امشب (البته به وقت سوئد) عمل میشن. دکترا گفتن بهبودیشون ۵۰-۵۰ هستش خبر خوب: خدارو شکر مادر سارا عمل شدن و الانم حالشون رو به بهبودیه
![]()
شمارو به خدا دعا کنید خیلی زیاد خیلی زیاد![]()
برای پدر ریحانه هم دعا کنید![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:58 توسط النا
|

این روزا دیگه همه از تب و تاب خرید سال نو افتادن. خرید هر چی و هر جور که بود گذشت، اگه کسی داشت که بخره و یا حتی کسی که فقط نگاه کرد و حسرت خرید به دلش موند.. برای بچه ها عید رویای شیرینیه تا لباس نو بپوشن و از بزرگان فامیل عیدی بگیرن، بزرگ تر ها هم فرصت رو غنیمت می دونن برای دید و باز دید های سالی یکبار و به رخ کشیدن اسباب و وسایل و یا خونه ی جدیدشون!! بچه ها سرگرم بازی هستن و پدر و مادرها هم آجیل می خورن، گل می گن و گل می شنون! اما مادر بزرگ.. مادر بزرگ پشت پنجره نشسته و خیره شده به حیاط نوشکفته و بقیه پیرزن پیرمرد هایی که هر کدوم یه شکلن: یکی سرگردان، یکی آرزومند، یکی گریان.. آدمایی همه شبیه به خودش! با همون پوشش و چشم هایی منتظر.. بوی عید و بهار همه جا پیچیده به جز دل های ساکنین خانه ی سالمندان. مادربزرگ وقتی به این جا رسید بغضش رها شد، از پنجره دل کند و به فکرش رسید که ای کاش دیگه هیچ عیدی رو نمی دید..
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 18:41 توسط النا
|
