|
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟؟
|
||||
|
|
||||
دیروز یکی از دوستان که پسر کوچولوش تازه 9 ماهشه، عمل پیوند کلیه داشت که خداروشکر پیوند بدون مشکل انجام شد، تا 15 روز باید ایزوله باشه و بعد هم میاد خونه.. الحمدلله از دیالیز، درد و رنج و هزینه های گزافش هم راحت شد.. اما این کلیه از کجا اومد؟ یه پسر جوون حدودا 7-26 ساله کلیه اش رو به مبلغ 5 میلیون تومان و برای پرداخت بخشی از بدهی 15 میلیون تومانیش فروخت تا قاضی بتونه بقیه اش رو براش قسط بندی کنه.. آهای طلبکارای محترم که تا الان هم کلی ضرر کردید، بیاید ببینید که این جوون از یه عضو تنش دست کشید تا پول شمارو بهتون بر گردونه. یعنی هیچ کس 5 میلیون نداشت که به این آدم کمک کنه؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:25 توسط النا
|

خدایا رسیدیم به آخرین روز ماه مهمونی.. الهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا فتقبل منا انک انت السمیع و العلیم به پایان بردن ماه رمضان چقدر غریبه، انگار که یه چیزی روی قلبمون توی گلومون سنگینی میکنه.. توی این یک ماه به خدا نزدیک و نزدیک تر شدیم و دل کندن از اینهمه نعمت که هر لحظه و یکسان بر سر همه میبارید، خیلی سخته.. اما گذشت.. سفره های سحر و افطار.. بیدار شدن برای سحری که بهونه بود تا در بهترین لحظات شب با خدا حرف بزنیم، دعا کنیم و ازش بخوایم که توان روزه داری رو بهمون بده.. که حاجت بخوایم.. که از دلمون بگذره همه حاجت روا بشن.. حمد بخونیم و شفای بیماران رو از خدا بگیریم.. "انا انزلناه.." خوندنا موقع افطار.. نوای دلنشین "ربنا" و "یا علی و یا عظیم. یا غفور و یا رحیم.." "بک یا الله و الهی العفو" گفتن های شبای قدر.. احیا گرفتیم، شب زنده داری کردیم و برای ظلمی که در حق علی (ع) شد اشک ریختیم.. خدایا ما توی این ماه با تو زندگی کردیم.. تو همیشه با مایی و ما فقط این ماه حضورت رو اینقدر قشنگ حس کردیم.. گفته شده: نگیم ماه مبارک تموم شد، باید خودسازی رو ادامه بدیم تا برای سال بعد آماده تر باشیم.. جمع اضداده: حسرت تمام شدن رمضان و شادی رسیدن عید فطر. خدایا خیلی سخته که برای لمس دوباره ماه مهمونیت 11 ماه صبر کنیم.. اما امروز که روز آخره، یه بار دیگه همه ی دعاهامونو تکرار میکنیم و همه رو از تو میخوایم، میدونیم که دست رد به سینه مون نمیزنی.. الهی به حرمت دل پاک روزه دارانت: ظهور منجی عالم رو نزدیک کن.. همه ی بیماران رو شفا بده به خصوص مریض کوچولوهارو خیلی زود به خانواده هاشون برگردون.. سفره ی نعمتت در این ماه برای فقرا هم باز بود، کمک کن که هیچ فقیر آبروداری برای رفع نیازهای ضروریش محتاج سایر بندگانت نباشه.. زندانیانی رو که به دلیل دیه و مشکلاتی از سر ناتوانی مالی در بند هستند آزاد کن.. مظلومین فلسطین و عراق رو از این همه ظلم رهایی ببخش.. گره از کار همه گرفتاران و مشکل دارها باز کن.. مستاجرین رو از خانه به دوشی نجات بده.. زوج های جوون رو خوشبخت و سعادتمند کن.. به والدینی که نمیتونن بچه دار بشن فرزند صالح عطا کن.. فصل سرما در راهه، برای بی خانمان ها سرپناه امن و مطمئن ایجاد کن.. به ما این درک رو بده که هر لحظه شکرگزار نعمت های بیکرانت باشیم.. به دلها و زندگی همه شادی ببخش.. ما رو ببخش و همه ی گناهان مون رو پاک کن.. به ما توفیق بده تا بتونیم برکات این یک ماه رو در زندگیمون حفظ کنیم.. برای ما بخواه که بتونیم ماه رمضان سال بعد رو هم ببینیم.. اسم ما رو در لیست زائرین امسال خانه ی خودت یادداشت کن.. زندگی دنیا و آخرتمون رو با عاقبت به خیری و سعادت به سرانجام برسون.. کمک کن در هر پست و مقامی که هستیم بتونیم دستگیر نیازمندان باشیم.. تنها امید و حامی ما تویی دستمون رو بگیر و راه درست رو بهمون نشون بده تا بتونیم اونطور که خودت می پسندی زندگی کنیم..
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:17 توسط النا
|


سلام
خسته نباشید به همه ی نیکوکارای مهربون که امروز و در پاییز عاطفه هاتونو با بچه هایی که مدرسه رو دوست دارند تقسیم و بهار رو به اونها هدیه کردید.. اجرتون با خدا، انشاالله که بتونیم در ساخت مدارس و بیمارستان در مناطق محروم شرکت کنیم.. ![]()
اما جشن عاطفه های امسال یه عیب داره.. اونم اینه که هدایا از مدارس خارج نمیشن و همونجا به دست بچه ها میرسن. این بدترین کاریه که میتونه انجام بشه. نمیدونم مسئولین چه تدبیری اندیشیده اند اما به هر حال کار قشنگی نیست..
به امید آبادانی هرچه بیشتر وطن سرسبزمون..
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:53 توسط النا
|

شب قدر.. تقدیر.. مقدر.. مقرر.. تقریر.. این شبها خیلی عزیزن، عظیمن، بزرگن.. تو این شبا خدا برنامه ی یک سال بنده هاشو به دست و خواسته ی خودشون مقرر میکنه.. تو این شبا دعاها مستجاب میشه، از همه، برای همه.. آخه این شب، شب نزول قرآن هست، راه سعادت، مسیر زندگی، حرفهای خدا با ما.. لطفا تو ذکرهاتون، بین قسمهاتون، وقتی دلتون پر کشید سمت خدا، همه رو دعا کنید نیازمندا کم نیستند.. بیماران.. زندانیان.. فقرا.. گرفتارها.. دلشکسته ها.. مظلومین.. شهادت مولای عدالت حضرت امام علی (ع) بر شما تسلیت باد
![]()
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط النا
|

میلاد حضرت امام حسن مجتبی (ع) خجسته باد یا امام حسن شما رو به این روز های ماه رمضان قسم، گره از مشکلات همه باز کنید، فریادرس ما هم باشید..
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:21 توسط النا
|

سلام میخواستم وب رو تعطیل کنم اما نتونستم.. ۲۶ شهریور سال گذشته این وب تاسیس شد! با چه امید و آرزوهایی! البته امیدم رو از دست ندادم اما.. دوست ندارم بگم و بشنوم که تولد وب مبارک و این چیزا اگر این وب ذره ای جذابیت برای شما داشته لطف کنید و از اولین پست رو بخونید و نظرتونو در مورد همه جزئیات بگید قطعا خوشحال میشیم همین!
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:52 توسط النا
|

از روز نیمه شعبان دارم به عدالت فکر میکنم میگن بعد از ظهور امام زمان (عج)، جهان پر از عدل و داد میشه جهان پر از عدل میشه یعنی همه ی دنیا. از آفریقا و اتیوپی و عراق گرفته تا ایران و چین و آمریکا و فرانسه.. همه ی دنیا بدون هیچ ظلم و ستمی، بدون ستمگر دیگه به همه غذا و آب می رسه به همه جای خواب می رسه نه سروری هست و نه برتری فقط خدا برترینه و تنها حاکم عادل دنیا آخرین حجت او از این همه عظمت شگفت زده شدم!!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:44 توسط النا
|

بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید سپهر دور خوش اکنون زند که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید کجاست صوفی دجال کیش ملحدشکل؟ بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق زآتش دل سوزان و دود آه رسید ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب ودرس صبحگاه رسید به امید برقراری عدالت..
عید بر شما مبارک باد 
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:5 توسط النا
|

کودکی را دیدم که به زمستان علاقه داشت و به باران زمستان و باران هر دو پوششی بودند بر پریچهره اش باران با شستن صورت کوچکش غم را هر چند کم از دلش می ربود و زمستان اشک های چشمش را به سانِ سردی دستانش یخ میزد تابستان برای او شادی زود گذری بود بدون تعطیلات اما خوشایند که بخار دهانش زیر سقف پر برف آسمان حسرت خانه ی گرم را یاد آوری نمی کرد و نه بهار زیرا که برای شروع مجدد، تازگی و طراوت بود بهار فصل شادی و شکوفایی بود بهار نو بود و بوی نوئی داشت کودک کوچک همچنان می دود با همان کفش های پاره می دود به دنبال لقمه ای نان و لذتی به نام خوشبختی می دود بی کفش من کودکی را دیدم که به دویدن علاقه نداشت اما شاید رمز خوشبختی نهفته در آن بود.. میلاد حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان بر جوانان برومند ایرانی مبارکباد

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:46 توسط النا
|

میلاد با سعادت حضرت امام حسین، حضرت ابوالفضل العباس و حضرت امام زین العابدین علیهم اسلام مبارک باد
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:35 توسط النا
|

سلام ببخشید از تاخیر نمی دونم چجوری شروع کنم؟! رفتیم آسایشگاه. خیلی خوب بود. خوش گذشت. آسایشگاه سه طبقه داشت؛ طبقه اول خانومای مسنی که قدرت تفکر و تشخیص و البته حرکت و انجام بعضی کارهاشون رو داشتند همه تیپی بودن: خانوم خونه دار که هفت کلاس درس خونده بودن و تا مارو دیدن زدن زیر گریه که اینجا اذیتمون میکنن و به دخترم نگفتن من اینجام تا 20 میلیون پولمو بالا بکشن.. (خدایا منو ببخش.. فقط ببخش..) خانومی که قبلا معلم بودن، شوهرشون نظامی بوده و کلی نوکرو کلفت داشتن و البته فکر میکردن ما از دانش آموزاشون هستیم و حتی از ما پرسیدند تعطیل شدید که اومدید اینجا؟.. خانومی بودن که خون قجر در رگاشون جریان داشت و میگفتن که با همه کس نمی گردن، 5 ساله که از اتاق بیرون نرفتن و از خوبی و بدی اونجا برامون گفتن.. خانوم آذری زبانی با لحن خیلی قشنگشون میگفتن که دو روزه سیگار نکشیدن. دو تا سیگار روی میز کنارشون بود.. طبقه ی دوم خانومایی بودن که آلزایمر اراده و کنترل و حافظه شون رو از بین برده بود طبقه ی سوم آقایون مسن بودند؛ ولی آقایی بودن بسیار سر حال و جوون. کنجکاو شدیم که ایشون چرا اونجا هستن؟ از خودشون پرسیدیم گفتن: 57 سالمه. از 15 سال پیش بعد از یه تصادف قطع نخاع هستم! دلیل تصادف: خستگی و خواب آلودگی که پرت شدم تو دره! از سینه ام به پایین بی حسه! همسرم 12 سال ازم مراقبت کرد اما این اواخر خودم به بچه ها گفتم منو یه گوشه ای ببرن که کمتر اذیت بشه. یکی از بچه هام دکتره، امریکاست و بقیه هم بهم سر میزنن. ازشون پرسیدیم که از آسایشگاه راضی هستند؟ گفتن: بله، خوبه راضیم. اگه نباشم چیکار کنم؟!.. با بقیه پدربزرگا هم تا اونجایی که در توانشون بود سلام و احوالپرسی کردیم. تا اینجا درب طبقه ی دوم بسته بود و بنا بر دلیلی که گفته شد سر نزده بودیم وقتی با مسئولین اونجا صحبت میکردیم گفتند که ساکنین این طبقه از حضور شما چیزی متوجه نمیشن یعنی براشون فرقی نمیکنه که شما اونجا باشید یا نه اما به اصرار قبول کردن که بهشون سر بزنیم. رفتیم طبقه ی دوم برای بعضی از خانوما سخت بود که صحبت بکنن خیلی هام خواب بودن. یه مادربزرگ یه گوشه خوابیده بودن و دخترشونم کنارشون بود و وقتی من رفتم و عید رو تبریک گفتم دستمو تو دستشون گرفتن و با دقت به همه ی بچه ها نگاه میکردن.. مثل دفعات قبل چرخیدیم، سلام و احوالپرسی، تبریک عید و صحبت اما.. به نظر من همه ی دنیا گوشه ی یه اتاق کوچیک خلاصه شد قرار بود ما نریم طبقه ی دوم آسایشگاه اما گوشه ی یکی از اتاقهای همون طبقه ای که آدماش چیزی از حضور مون متوجه نمی شدن یه مادربزرگ بودن یه مادربزرگ که با اشک و گریه ی خوشحالی از بودن ما تشکر و برامون دعا میکردن.. بچه ها دونه دونه از هر جای آسایشگاه به این گوشه میومدن و به جمع بقیه می پیوستن؛ بغض و گریه های این مادربزرگ همه رو منقلب کرده بود. هیچ کس حرفی نمی زد همه انگار طلسم شده بودن و هرکس توی فکری بود.. اجرمون رو گرفتیم شاد کردن دل یه مادربزرگ مهربون که با تموم عشق و خلوصش برامون دعا میکرد تصویرش از ذهنم پاک نمیشه شاید از ذهن هیچ کدوم از دوستایی که با هم بودیم! تمام تلاش ما برای جور کردن برنامه، اون همه سختی که کشیدیم، اون همه دلشکستگی، اصرارمون برای رفتن به طبقه ی دوم.. خدایا ممنونم.. ممنونم..
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:34 توسط النا
|

شب است. شبی پر از وحشت و ترس و جهل. شبی که ظالمان و کافران بر تاریکی اش دامن می زنند. ظلم بر سرتاسر این سرزمین سایه افکنده و مانع از تابش نور پاک خورشید می گردد و این دیار را با مردم فاسقش برای همیشه در کام خود فرو برده است. مردمانی که از فرط نا امیدی حتی حاضر به تلاش برای ایجاد روزنه ای در این تاریکی نیستند. اقراء بسم ربک الذی خلق.. به یکباره امید و نور و روشنایی سراسر مکه را فرا می گیرد، نعمات الهی بر این سرزمین می تابد، دل ها با این نغمه خوش آهنگ به آرامش می رسند و چیزی در درون انسان نجوا می کند که امید، علم و ارزش در انتظار است. آری. محمدِ امین، پیامبر خدا گشته و آسمان ظلمت عربستان را سپیدی و طراوت بخشیده است.. "مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بر مسلمانان راستین مبارک باد"
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط النا
|

روزها فکر من این ست و همه شـــــب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشـــــــتنم از کجـــــا آمــــده ام آمدنم بــــــهر چــــه بود به کجا می روم آخر ننمائی وطنم؟ مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم جان که از عالم علوی است یقیــــن می دانم رخت خود باز برآنم که همان جا فگنم مـرغ بـاغ ملــکــوتم نـــــیم از عالــــــم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا در دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم کیــــست در گـوش که او می شنــــود آوازم یا کدامین که سخن می نهد اندر دهنم؟
این شعر رو برای تسکین خودم نوشتم و جایگزین یه سری از حرفام هست..
لطفا زحمت بکشید و برداشتتونو از این شعر همراه با نظر برام بزارید
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:1 توسط النا
|

یکی.. یکی باباش خیلی خوب و مهربونه.. یکی باباش ادیب و باسواده.. یکی باباش دکتره، یکی مهندس، یکی دانشمند.. یکی باباش خیلی غرغرو و بی اعصابه! یه جوری که حتی به سلیقه اون اهمیت نمی ده.. یکی باباش کارگره، یکی بنا، یکی راننده.. یکی باباش نیست. مسافرته؛ جون میکَنه تا خرج اونارو بده.. یکی باباش مدیره یه موسسه ی خیلی مهمه.. یکی باباش هر شب، هر شب با دست پر میاد خونه.. یکی باباش آتش نشانه، یکی پرستارآمبولانس، یکی هنرمند.. یکی باباش معتاده تمام درامد زندگی رو صرف مواد میکنه.. یکی باباش قماربازه و تا حالا بارها همه ی زندگیشونو باخته.. یکی باباش پلیسه، یکی معلم، یکی وکیل.. یکی باباش خیلی گیره، ماشینو بهش نمیده و به مدل مو و لباسش اعتراض میکنه.. یکی باباش خیلی مریضه و همه، تلاششون جور کردن پول برای درمان اونه.. یکی باباش بابابزرگشه، یکی عموش، یکی ناپدریش.. یکی باباش تو فکر اینه که چطوری پولاشو خرج کنه تا هیچیش واسه وارثاش باقی نمونه.. یکی باباش تو فکر اینه که چطور به تربیت بچه اش بپردازه که بهترین فرزنده دنیا رو داشته باشه.. یکی باباش قطع نخاع است، یکی جانباز، یکی مفقودالاثر.. یکی باباش رفتگره و به داشتن همچین بابایی می نازه.. یکی باباش سرایداره، یکی نظامی، یکی کارمند و یکی.. هر کس باباش یه مدلیه. فرقی نمی کنه؛ مهم اینه که بابا هست.. این پناه و پشتوانه بزرگ زندگی، این حامی که حتی سایه اش مایه ی امنیته. مهم اینه که بابا هست.. شنبه شب توی یه برنامه رادیویی یه مامان داشت صحبت میکرد و از بغض بچه اش میگفت که اون موقع خواب بود.. رادیو هم مثل تلویزیون و خیلی های دیکه به استقبال روز پدر رفته بود. جشن گرفته بود و اون پسر کوچولو از غصه ی نداشتن پدر با بغض رفته بود که بخوابه، طاقت نداشت ببینه که برنامه ی رادیوییه مورد علاقش جشنی گرفته که پسر کوچولو سهمی در اون نداره.. مهم اینه که بابا هست آخه.. یکی باباش پیش خداست. شهید شده؛ هم پیش خداست هم پیش بچه اش.. یکی زندگیش باباشه و یکی اصلا نمیدونه بابا یعنی چی؟! یکی میتونه برای 2 تا پسر، پدر باشه و یکی برای یه عالمه..!!
میلاد مولود کعبه
حضرت مولی الموحدین علی (ع)
و روز پدر بر همگان مبارک باد..
![]()
¤ وفات بانوی علم و یقین٫ اقتدار و ایثار حضرت زینب کبری(س) بر شما تسلیت باد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:36 توسط النا
|

دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست هرکه را هیچ به کف نیست به دل آهی هست "ولادت حضرت جوادلائمه(ع) و همچنین میلاد حضرت علی اصغر(ع)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:34 توسط النا
|

سلام دوستای خوبم. حالتون چطوره؟ "میلاد زندگی بخش کوثر حضرت محمد(ص)، بانوی بزرگ دین و اعتقاد، بهترین الگوی زنان و همچنین روز مادر بر شما مبارک باد" انشاالله که لحظات شادی رو کنار عزیزانتون به خصوص مادرای گل سپری کنید. و اما خبر: بعد از مدت 10 ماه از تاسیس این محیط کوچک و مجازی، لطف خدا شامل حالمون شد و الان به مرحله ای رسیدیم که به امید خدا می تونیم برنامه های حضوری و گروهی برپا کنیم. به مناسبت روز مادر برنامه ای برای ملاقات مادربزرگ های سالمند و البته معلول ذهنی و جسمی در آسایشگاه سالمندان "مهر گل" ترتیب دادیم که حضور هر کدوم از شما دوستای گلمون باعث خوشحالی این عزیزان و البته دلگرمی ما میشه. همه ی دوستانی که به وب سر میزنن دعوت هستند به خصوص دوستانی که همیشه در کنارمون بودند، نظر دادند و باعث رشد و پیشرفت ما شدند (هرچند که نیاز به دعوت نیست و هرکس با توجه به دلش میاد..) این برنامه روز چهارم تیر ماه مصادف با روز میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر ساعت ۱۰:۳۰ در خانه ی سالمندان مهرگل برگزار خواهد شد.
دوستایی که با همراه میشن لطفا اعلام کنن که تعداد افرادی که به بازدید میان رو داشته باشیم (میتونید نظر خصوصی بزارید)![]()
با تشکر النا و ریحانه
منتفی شد!!!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:35 توسط النا
|

خبری در راه است..
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:51 توسط النا
|

امروز با یک سایت فوق العاده برخورد کردم سایتی است که با هدف سیر کردن بخشی از گرسنگان دنیا ایجاد شده.با مراجعه به این سایت هم میتونین سواد انگلیسیتون رو بالا ببرید و هم گرسنه ای رو سیر کنید.به این ترتیب که هر بار یک کلمه به همراه چهار گزینه برای شما نمایش داده میشه و باید معادل مناسب آن واژه را از میان گزینه ها انتخاب کنید.با هر پاسخ درست 10 دانه برنج به گرسنگان دنیا اهدا می کنید.با همین روش ساده روزانه 5,000,000 دانه برنج توسط کاربران به فقرا هدیه داده میشه!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:10 توسط النا
|

1700 سال است که همه ی سخنوران عالم درباره ی مریم (س) داد سخن داده اند. 1700 سال است که همه ی فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ارزش های مریم (س) را بیان کرده اند. 1700 سال است که شاعران جهان در ستایش مریم (س) همه ی ذوق و قدرت خلاقشان را به کار گرفته اند. 1700 سال است که همه ی هنرمندان، چهره نگاران و پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حلاوت مریم (س) هنرمندی های اعجاز گر کرده اند. اما مجموعه ی گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول قرن های بسیار به اندازه ی این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را واگویند که مریم مادر عیسی است و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم باز درماندم.. خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد (ص) است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه همسر علی (ع) است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است دیدم که فاطمه نیست نه این ها همه هست و این همه فاطمه نیست فاطمه فاطمه است..
یا فاطمه ی زهرا..
من پیرو خوبی نیستم اما
اما محتاجم به شفاعت شما. شنیدم شما اولین نفری هستید که بهشت رو برای بهشتیان افتتاح میکنید، من که اعمالم بهشتی نیست و می ترسم از اونچه که در پیش دارم ولی امیدم به رحمت خدا و شفاعت شماست..
یا فاطمه کمکم کنید همونی بشم که باید
من گم شدم..
غرقم، غرق این دنیای فانی
و سردرگم دنبال راه نجاتم که منو به مقصدم برسونه اون مقصد خداست و راه رسین به خدا شما..
دستمو بگیرید تا دلم آروم بشه و راهنماییم کنید یا فاطمه..
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 9:15 توسط النا
|

سلام دوستان همیشگی نمایشی با عنوان "شعله در زمهریر" کاری از گروه فرهنگی هنری تراب، هر روز در تالار وحدت واقع در خیابان حافظ برگزار میشه پیشنهاد میکنم حتما برید و ببینید واقعا زیبا و تاثیر گذاره. موضوع این تئاتر نمایش واقعه ی شهادت حضرت فاطمه ی زهرا (س) و البته ادای دین به ایشان هست. این نمایش تا روز ۱۸ خرداد مصادف با روز شهادت این بانو ی بزرگوار بر پاست.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:53 توسط النا
|

... دومین ماه خورشیدی هم با همه ی خاطرات و لحظات خوب و بدش تموم شد. بعد از چند سال تازه الانه که معنی جمله ی "عمر زود میگذره" رو به واقع فهمیدم و هر بار تنم می لرزه از اینکه لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر میشم و تو این مدت، اصلا بنده ی مورد قبول خداوند نبودم.. منِ دنیاپرست.. نمیدونم چقدر حرفام رو باور دارید اینکه هیچ کدوم شعار نیستن و همه دیده های خودمه اما حداقل در حد یک خاطره بخونیدشون. آغاز سال جدید و بخصوص لحظه ی تحویل سال 1387 نه تنها برای من دلچسب نبود که حتی به عنوان خاطره ای خیلی تلخ در دفتر ذهنم ثبت شد. عید برای من هنوزهم تداعی گر خوشی و لذته هر چند که مدتهاست نماد بیرونی نداره!! سال رو که با غصه و دردِ ناتوانی از گریه (متاسفانه امکانش فراهم نبود چون بقیه میبایست شاد می بودند) تحویل گرفتم.