|
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟؟
|
||||
|
|
||||
... دومین ماه خورشیدی هم با همه ی خاطرات و لحظات خوب و بدش تموم شد. بعد از چند سال تازه الانه که معنی جمله ی "عمر زود میگذره" رو به واقع فهمیدم و هر بار تنم می لرزه از اینکه لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر میشم و تو این مدت، اصلا بنده ی مورد قبول خداوند نبودم.. منِ دنیاپرست.. نمیدونم چقدر حرفام رو باور دارید اینکه هیچ کدوم شعار نیستن و همه دیده های خودمه اما حداقل در حد یک خاطره بخونیدشون. آغاز سال جدید و بخصوص لحظه ی تحویل سال 1387 نه تنها برای من دلچسب نبود که حتی به عنوان خاطره ای خیلی تلخ در دفتر ذهنم ثبت شد. عید برای من هنوزهم تداعی گر خوشی و لذته هر چند که مدتهاست نماد بیرونی نداره!! سال رو که با غصه و دردِ ناتوانی از گریه (متاسفانه امکانش فراهم نبود چون بقیه میبایست شاد می بودند) تحویل گرفتم. از همون روز اول دید وبازدید آغاز شد و موقع برگشت ... ای ( نمی دونم به جاش چی بزارم؟! زندگی؟ مرد؟ سرنوشت؟) رو دیدم که به معنای واقعی آه از نهادم بلند شد و دلم میخواست بغضی رو که همچنان سعی داشتم قورتش بدم! با تمام توانم بیرون بریزم، دلم میخواست روی زمین زانو بزنم و با عجز از خدا بپرسم چرا؟؟ فقط چرا؟ چرا روز اول عید؟ مگه نمیدونی من ظرفیتشو ندارم؟ اما.. چی چرا؟ ببینید


اینجا منطقه ایه که در طول یک روز عادی، میلیاردها پول جا به جا میشه همه حاصل از خرید و فروش مایحتاج و حتی زرق و برق! اما روز اول عید، این مرد نابینا، تنها داشت لقمه ی حلال جمع می کرد؛ بساطش رو ببینید درست رو بروی مغازه هایی که ارزش هر کدوم ده ها برابر پول خون آدماست!!
گذری که اگر روز دیگه ای بود به زحمت می تونستید خوتون رو از خیل آدمها بیرون بکشید اما اون روز خالی خالی بود.. بی هیچ عابری..
من عید امسال زندگی ها رو دیدم، پاکی مطلق رو، زندگی واقعی و تا حدی مبتدی رو، شهر های بزرگ رو، جنگل و کوه و دریا و برف و خواب و ترس و مرگ رو..
و هنوز،
هنوز به شهر عظیم و دوست داشتنیم قدم نگذاشته بودم که دیدم چقدر همه گیج و سردرگم، فریفته و شیفته و بی تفاوت، همه غرق در دنیاییم، غرق در فراموشی خدا..

فرشتگان کوچک در آتش..
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:47 توسط النا
|
